نویسنده: شیوای شرق: 18 دلو 1388

نیایش های رهایی
ملت های بی استعداد چشم به راه مي نشينند تا دیگران برای شان آزادی بیاورند و ملت های با استعداد می خواهند به دیگران آزادی را به ارمغان بیاروند و برای ضمیر شان نیایش های رهایی بخش را بخوانند. مردمان و ملت هایي که همه چیزشان را دیگران ساخته اند در شمار آنانی اند که نیایش هاي آن ها آیینهی جهان و مردمان آن را به سنگ می زند و به عدالت جهان تیرگی می آفریند، نه روشنایی. دیگر ما در امتداد آنانی که راه ها را با سرفرازی می خواهند طی کنند قرار نداریم، مجموعه يي از آنانی هستیم که عمر ها را بدون آنکه خودمان باشيم زندگی کرده ايم.در نظرگاه ما شقایق ها همه مرده و تردید های فراوان ما را گروگان گرفته اند. ما دیگر در پیرامون خود قرار داریم و نمی دانیم که راه ها در کدامین ایستگاه ها مانده اند.کسی از مهر و آشنایی برای ما حرف نمی زند اینجا زادگاه حوادث بزرگ و استثنایی جهان است و زنجیرها و آهن هاي جهان اینجا انبوه شده اند تا انسان ها را در بند و نیرنگ خود برده ی عمری خود سازند. افغانستان سرزمینيست که همهی فرعون های مردهي جهان در آن زنده شده اند و کسی اینجا به آزادی و برابری نرسیده است. ذهن اين مردم رستاخیز و شورش برای عدالت و پاسداری کرامت های ارزشمند را فراموش کرده است. گذشته های اين كشور سالهاست به ما نفرت و شرم تاریخی می فرستد و ما را از همه داشته های مان بیگانه می خواند. کسی درین شهر خاکستر خودش نیست و کسی دغدغه ی آزادی را آنچنان با خود حمل نمي كند. گویا همهی قصابان جهان مسلخ گاه انسانی خود را اینجا ساخته اند. آسمان ما را چتری گرفته که آلوده به شرمساری تاریخ است.زمستان سردی هاي نفس سوز خود را به نگاهان مردمان اين سرزمين بخشیده است و دیگر کسی از عاطفه و دوستی خبر ندارد. آسمان سالهاست با بی ستارگی و تاریکی خو کرده است تا همه جلاد های زمین دل شاد باشند، جلادگری کنند و خون هزار انسان را با تیغ مافیای اقتصاد و فساد مالی بریزند. پارساي شهر هر روز خون مردمان را به دیگران فتوامی دهد و خون مست بی تفاوتی را می نوشد. سنگ را رابطه دایمی با فرق مردمان دلتنگ شهر من است. نمی دانم در کجایی زمین باید تن مرده مردمان را که آزادی و شرف را به باد ها داده اند به خاك کنم. ما چنان بدبخت هستیم که گویا همه پستی های زمین میراث ابدی ماست. شهر ما در اسارت آنانی است که پر از هیچ خود هستند و درنهاد شان عاطفه ها و اندیشه های آزادی مرده است. ما هویت شرمنده ی تاریخ هستیم و جهان همه شومی های خود را در آیینه ی روزگار ما می بیند. جاده های شهر ما را آنانی نظاره می کنند که سالهاست در گور بی خبری خود دفن شده اند و نمی دانند که دور از خود بودن یعنی ابزاری بودن و بی ارزش شدن در برابر تاریخ.کسی برنخواسته تا نیایش های رهایی آور را با جان خود بخواند و یک بار حتا برای اولین بار خودش باشد نه اوباما و یا هوچی گری دیگر. کلهی تاریخ سرزمین ما پر از واپسگرایي و عقب افتادگی است. ما در آخرین مرتبه ی بردگی قرار داریم تا هنوز ندانسته ایم که سالهاست در گور مفاهیم مرده ی تاریخ دفن شده ایم و نمی شود با تن هاي مرده به تماشاي باغ و کاج سبز آزادی رفت. دست های بیچارگان روز های فراوان مرگ و تگرگ را فرا می خواند تا مرگ های تدریجی پایان یابد. اما اینجا سرزمیني است که آدمها به زنجیر فروشان قرن و سیاه اندیش فروخته شده اند و راز رهایی از نظرگاه سیاسیون آن فرار کرده است. کسی نمی داند که باد ها چراغ ها را به کدامین هیچستان برده اند.تاق های نسیان ما تمامی ارزشهای رهایی آور مارا زندانی کرده اند و دیده های مردم گذرگاه هاي پر از بی تماشایی است. اینجا سرزمین درد هاي گسترده است و آب های آسیا های آن از خون مردمان فقیر و ناآگاه می باشد. بازرگانان شهر ما تزویر و ریا می فروشند و فریاد های حقیقت خواهی و انسانی به گوش کسی نمی رسد مردمان ما سجاده ها شان را به تاریکی داده اند و دانه های تسبیح در دست های زمستانی مردمان بیچاره ی ما حرکت را از یاد برده اند و نمی دانند نیایش هاي صادقانه شان کاخ های آهنین را فرو برده و بنیاد های اربابان دروغ را نابود می کند. ما درد های تفسیر ناشده و انبوه گردیده ی دوزخ زمینی هستیم و درینجا آیینه ها هر روز دروغ را به نرخ هیچ به مردم هدیه می کنند. هیچ روزی نیست که چشم حقیقت را خاک نزنند و در سکوی ارزشمند عدالت ارباب جهالت و پستی های زمین یک ترفند به خرچ ندهد. در جاده های شهر ما هزار نقاب رایگان آماده است و مردمان سیاسی ما هر ثانیه نقاب عوض می کنند تا در گور تن خود هزار بار جنازه کرده شوند. شهریکه گرگ ها در خیابان هایش گوسفندان را متهم به دریدن می کنند و شبش پایان ندارد. مزدوری، کلاه سیاهيست که هر روز ارباب قدرت آنرا به فخر به سر می کند و خود را متهم تاریخ. اینجا صدایي و چکاوکي هم پیدا نیست تا شقایق ها را بیدار کند و نیایش های رهایی را بی محابا فریاد نمايد. همه ی افق ها مرده است و کسی وضو با تپش موج های روشنایی آفتاب نمی گیرد.سرزمین گرسنگان مکانیست که مردگان تاریخ و متهمین وجدان هر روز حقیقت را به دار می زنند و عدالت را به تگرگ های غرب می فروشند. ضمیر سیاسیون ما از عدالت، حقیقت، وجدان، عاطفه تهی است و هر روز نفس های دوزخی شوم شان سرنوشت تبهکار را برای بردگان قرن و سیاه بخت ارزانی می دارد. خط های قرمز گداز های سنگین خود را به گلوی کودکان ما چسپانده اند و هر روز آنها را خفه می کنند. کسی در میان انبوه از سیاست مداران این خاک به حقیقت و چشم انداز های روح بخش آن نگاهی نمی کند و خط آبی مردم را بر نمی گزیند. اینجا مکانی مردمانيست که سالهاست با دست های آلوده سرنوشت مردم را به ستم رقم می زنند و مدت های زیادی است که هر کی از حقیقت و عدالت حرفی می زند به دست های حقارت سپرده می شود تا کانون آزادی و انسانیت روشن نباشد.در میان لایه های تاریخی سرزمین ما آنانی که هم از حقایق و اختیار ملی حرف زده اند به اساس هوچی گریهای بیگانه و مزدوران داخلی به شهادت رسیده اند. امروز دیگر انگشت های شهادت و ندای حقیقت گویی در میان ما وجود ندارد. مردمان ما را نقاب هاي دگم اندیشی و ايدیولوژی های مرده ی تاریخ اسیرکرده و کمتر کسی پیداست که راز های واقعی عدالت و حقیقت خدایی را بداند و بدان پایبند باشد.اندیشه و خرد امروز به همه حرف ها و کنش های سیاسیون ما به دیده ی تردید و بی باورانه می بیند و ارباب ذوق در میان انبوه مردمان این سرزمین تنهاست. دگماتیزم نقاب مدار و فربه يیکه چهره های فراوان را در میان مردم ما جا زده هر روز زمینه ی آبستن مزدوری های تازه می شود و چنان همه چیز را از ما گرفته که امروز کسی در میان سی ملیون انسان در اين جغرافيا خودش نیست. استعمار مدرن و بهانه های جهانی تازه مردم ما را به گورستان سمت داده است. ما چنانیم که دیگر در میان نسل نو اختیار گزینش راه و سمت و سو مرده است. ماشینزم از درو پنجره های ما، استعمار ماهیتی دولت و مزدوری پذیری سیاسیون، مارا ازهویت انسانی مان بیگانه ساخته است. دیگر ما و تو در قلمرو منوط به خود زندگی کرده نمی توانیم. تاریخ من و تو قرن هاست که جنازه ی مرده ی روشنفکر را به دوش می کشد و گورستان نمی یابد که مرده ی متهم او را دفن کند.سیاسیون ما گورکنان ماهري اند که هر روز مردم را جوخه جوخه دفن می کنند و کسی برای نجات مردم سرود رهایی را زمزمه نمی کند. انگشت شهادت رهبران ما گم شده و بیراه بلند شده است؛ زیرا حقیقت زدایی و عدالت ستیزی را کسی متوجه نیست. اینجا سرزمین ترفند ها و خرد سوزی ها شده و آزمایشگاه نیرنگ های جهانی. حریفی پیدا نیست تا حرف های روشنایی را بخواند و راه ها را بیدار سازد. قرن هاست که آدمان اين كشور از چاه تنبلی و غفلت خود بدر نشده اند. راه ها، رهروان را اسیر ابدی گرفته و گوشت های آنها را به دجال می فروشد. آزادی گمشده ی تاریخ این مرزوبوم است و در لابلای سرنوشت سیاه مدت هاست که نامعلوم. گویا تقدیر چنان بوده که ما در تاریخ نخست، حقیقت را از زندگی خود دور انداخته و بردگی را پذیرفته و همه به پستی هاي زمین خو کرده ایم. مرز های سرزمین ما آوازه سرخ و سیاه بودن زندان بزرگ جهان یعنی افغانستان را به همه کشور های دیگر رسانده است. همه بر ما می خندند که چگونه در قرن 21 مجموعه ی بی آب و نان و بدون آزادی می توانند زندگی کنند و خودشان نباشند.گفتار های رهایی را از زبان همه ی فرزانه های ما ربوده اند. اینجا زندان و زنجیر، انسان های ما را مرثیه می خواند. ما به حدی در بند بی باوری ها و هوچی گریها گير مانديم که دست های جزم اندیشی و پندار پرست برای ما حقیقت را نشانه می کنند و می نمایانند. میان سقف آسمان و زمین هیچ فاصله يی نیست. دود ناکترین سایه های سنگین شب، اینجا خرمن کرده اند تا ما همه روشنایی ها را دلتنگ شویم. در خیابان های ما زمستان های جهان تمامی گرد آمده اند و پا برهنه گان ما را به تگرگ هاي نفس کش تسلیم کرده اند. ما زندگی را هیچ گاه در هوای تازه و سبز به نیایش ننشسته ایم. بودن و ماندن درینجا مغاک دشوارتر از مادر تراژیدی های بزرگ جهان است. هر روز حقیقت در مکان ما می میرد و شب خرگاه جنگلی خود را می گستراند تا انسان درین ترفند گاه به آزادی و رهایی نرسد وکوردلان خو کرده به پستی هاي زمین کامروایی کنند.
با مفاهیم مرده تاریخی نمی شود بخشایشگری کرد
این روزها دولت و گروه های حامی آن طبل بخشایش و آشتی پذیری را می کوبند و به ادعای خود می خواهند عنوان کنند تنها آن ها محق هستند که سرنوشت مردم و سیاست را درین کشور رقم بزنند نه دیگران. مفهوم بخشایش و آشتی تاریخی در روزگار و موقعی از سوي کشور های استعمارگر بلوا زده می شود که گفتمان های ملی و جهانی هر شهروند را تصمیم گیرنده و موجود محق قلمداد می کند و اختیار بخشایشگری او را به کسی دیگری واگذار نمی کند.گفتمان های مدرن که محور ارزشی آنرا شهروند مداری تشکیل می دهد عنوان می کند که مساله ی ملی به پیمانه ی بزرگ و گسترده پنداشته می شود که تنها از راه تعقل همگانی حل شونده است نه گروه و یا مجموعهي ویژهيی که در راس قدرت سیاسی قرار دارند و گزینهی کارایي را که این گفتمان ها پیشنهاد می کند همان ارزش دموکراتیک و قانونمداری است که ریفراندم یا همه پرسی پنداشته می شود. یعنی برایند ارزشهای شهروند گرا امروز توانایی جدلگری و ضدیگری را برای حکومت شوندگان به میان آورده است و آنها را به قدرت اندیشیدن و تصمیم گیری وادار کرده تا در فرصت های سنگین تاریخ ازین نیرو و اراده ی خود استفاده کنند و خود را به عنوان موجود محق و ارباب رای جابزند. هر چند روند شهروند محوری و توجه به رای و نظر در کشور ها وابسته به قدرت های بیرونی چالشی است، با آنهم امروز تجربه های مدرن جهان هر گونه سلطه و اکراه بزرگ را نامشروع می داند و قدرت های سلطه آور را یکه سالار می خواند.مفهوم انسانی بخشایش و مدارای ملی هم از مفاهیم مدرن و خردی بشر است که در عرصه ی سیاست تنها جامعه ی بشری با روی دست گیری برنامهي شفاف و ملی می تواند به آن اقدام کند. بخشایش گری ها و مدارای سیاسی که در بستر مسامحه ها و گفتمان های گروه های متضاد سیاسی شکل می گیرد و یک پدیده ی تاریخی سیاسی منوط به جغرافیا و هویت ویژه است و کسی دیگری نمی تواند مدعی انحصار آن باشد. تجربه ی بحران ها و پایان منازعه های ملی و جهانی نشان می دهد که بخشایش خواهی ها و مصالحه آوری ها، زمینه ی عملی درونی و تاریخی دارد و تنها در بستري می تواند تحقق یابد که میزان برابر رضایت مردم بخشایش طلب را با خود داشته باشد.جامعهی ما از نقطه نظری بحران و وخامت سیاسی که درآن قرار دارد نیاز به مداراگری و بخشایشگری تاریخی دارد اما دیده می شود که این برنامه و راهکار، به مفهوم غیر واقعی آن به کار بسته می شود. ایستادگی در برابر خشم تاریخ و قهر گروه های متنوع که هر کدام مایه ی آشوب به شمار می روند در هر جامعه ی بحرانی راهبرد و مکانیزم درست و سنجیده شده ملی را می خواهد؛ زیرا بخشایش و مبارزهی فراموشی تاریخ در جامعه های درگیر بحران مفهوم و ارزش فراتر از یک هویت است و تنها در بستر مساله ی ملی حل می شود بستر ملی یی که تنها با سیاست عدم دنباله روانه و مستقل می تواند به پیروزی برسد.آنچه که در راستای گذار از مرحلهی بحران به موضع گفتمانی در جامعه های بحرانی نیاز است این است که راهبرد گفتمان بین الگروهی و هویت های متفاوت باید به اساس بافت اجتماعی و فرهنگی همان جامعه تهیه گردد نه دیکته های بیرونی؛ زیرا بخششگری و مدارای سیاسی در هر جامعه یک مفهوم و ارزش ملی است که بستر مردمی و درونی را می خواهد نه دیکته پذیری و هوچی گری قدرت های مغرض و توطیه گرای بیرونی را. ما برای گذار از ضدیگری ها به مرتبه ی مدارا و مسامحه نیاز داریم که با بخشش و مدارای سیاسی، نگرش و دیدگاه ارزشی و ملی داشته باشیم و گسترده ی ارزشی آنرا منحصر به یک هویت و یا چند هویت ندانیم، بل باید در برابر مفهوم ملی از نظرگاه و دیدگاه مسالهی ملی کار بگیریم و بدان بپردازیم. نباید نا آگاهانه از مفاهیم و پرسش های زیرین عبور کنیم و پیرامونی برخورد کنیم. باید بدانیم که بحران نیاز به چه تدبیر و سنجش دارد؛ حتا دانستن مفاهیم تاریخی و سیاسی برای گذار از بحران های بزرگ امر ارزشی و انسانی به شمار می رود به گونه ی مثال:مسالهی ملی و مردمی چیست؟ آیا تنها یک فرد یا کشوری بیرونی بدون همه پرسی می تواند این ارزش را به کسی دیگر ببحشد و تصمیم گیرنده باشد؟ آیا بدون ایجاد گفتمان های مدرن و مفاهیم عدالت اجتماعی می شود به بن بست تاریخی و خشمگین برترخواهی پایان داد؟ این پرسش ها اگر پاسخ داده شود و میزان همدلی مردم را با خود داشته باشد، بدون تردید مرحلهي گذار از بحران به ثبات سیاسی دشوار نخواهد بود. مشکل اساسی بحران سیاسی در کشور ما این است که بحران و مدیریت آن در اختیار کسانی است که هرگز نمی خواهند ما به ثبات سیاسی برسیم و تصمیم گیرنده خود باشیم.از طرف دیگر به دلیلی مفهوم متکثر و ارزشی مسالهی ملی در روند مذاکره خواهی ها مدنظر نیست که ما در فقدان یک دولت ملی و مستقل به سر می بریم و دولت ما از دیدگاه تاریخی هنوز با مفاهیم مرده ی تاریخ سروکار دارد و تا هنوز نتوانسته خود را از مچاله و بن بست سازمان داده شده قدرت های استعماری بیرون کند. مفاهیم مردهی تاریخ در ادوار گوناگون مشکلات بشری، همیشه سد راه سازش ها و مذاکره های بزرگ بوده و سبب توسعه بحران شده است.یکی از مفاهیم مرده ی تاریخی که در جهان دست اول و دوم از بین رفته و دامنگیر جهان سوم است، استیلاپذیری و استعمارمدرن می باشد. دولت افغانستان با این دو مفهوم مرده ی تاریخی دچار شده و تجربه هم نشان داده که سیاسیون ما به وابستگی به قدرت های نامشروع جهان چندان بی میل نیستند. روند مسامحه خواهی ها و گفتمان هاي ملی به دلیلی وجود ندارد که این دو عامل در عرصه ی مصالحه ملی غالب هستند و اختیار ملی را از میان مردم ما گرفته اند. ما بدون پایان دادن به این دو مفهوم و عوامل بیگانه گرایانهی دیگر نمی توانیم به مرحله مسامحه سیاسی برسیم و ارزش بخشایش را عنوان کنیم.حال می پردازیم که بخشایش تاریخ چیست؟ بخشایش تاریخی برایند تلاش های آشتی باورانه ی سیاسی است که پس از گفتمان ها و مذاکره های جناح های درگیر در بستر تسامح سیاسی مطرح می گردد و مردم در باره ی آن تصمیم می گیرند. مفهوم بخشایش، قدرت و اراده ی پایان دادن به قهر تاریخی و خشم آن است که زاده ی میزان رضایت و توافق آنانی که قربان پذیر بوده اند و تضاد های گروه ها از آنها قربانی گرفته است می باشد، نه دولت ها و یا نهاد های بیرونی حمایت کننده ی سیاسی. آنچه که دشوار می سازد مساله ی مسامحه تاریخی را این است که بخشایش پدیده ی مردمی است و برای مردم است پس باید مسامحه پذیری و مذاکره مبرا از دیکته ها وابستگی های بیرونی باشد؛ زیرا امکان بخشایش تنها در میان مردم و گروه های درگیروجود دارد نه آنانی که نظاره گر و بیرونی پنداشته می شوند. روند مذاکره خواهی ها و پیشنهاد بخشایش را که حکومت نامشروع افغانستان روی دست گرفته دارای چندین چالش بنیادی است و با این گونه پیشنهاد های بیمار پرواضح است که ما به هیچ جایي نمی رسیم. عمده ترین چالشي که این روند دارد مساله ی مداخله گریهای بیرونی ها و نداشتن اختیار ملی در دست دولت است؛ زیرا دولت افغانستان از اتوریته و صلاحیت درست سیاسی برخوردار نیست.برای مردم ما معلوم است که ساختاری که همه چیزش را دیگران می سازند و تصمیم می گیرند، نمی تواند کوچکترین دغدغه ی خود را حل كند. دولت مردان اين كشور تا هنوز درک نکرده اند که دیگر مفاهیم مرده ی تاریخی نمی تواند نقش داشته باشد. امروز سیطره پذیری ها و وابستگی سیاسی در بسیاری از کشور های جهان پایان یافته و مسایل داخلی کشور ها را خود دولت ها حل می کنند نه قدرت های پرخاشگر و آشوب گرای بیرونی. امر بخشایش پدیدهی نیست که با حمایت بیرونی ها به کمال برسد و همه گروه های درگیر را به خط موازی بکشاند.به همان پیمانهيیکه تاریخ منوط به کنش ها و منش هاي يك قوم و مردم مشخص است، مسایل تاریخی هم بر می گردد به سرچشمه های زایشی خود، یعنی امر بخشایش تاریخ پدیدهی است که تنها در زادگاه بحران و حوادث بشری بدون مداخله گریهای بیرونی تحقق پذیر می باشد. حقیقت امر این است که امریکا و نهاد های نابرابری ساز جهانی از جایگاه و منزلت ملی در راستای تصمیم گیری بخشایش درد تاریخی و امر تاریخی ما برخوردار نیستند. بخشایش تاریخی کالايي نیست که آقای اوباما و دولت های ویرانگر به آن می پردازند، بل این امر ارزشی است که تنها از نظرگاه و جایگاه ملی می تواند به تحقق بیانجامد.حکومت ما نیاز دارد که برای ایجاد زمینه های توانمند گفتمانی میان گروه های ضدیگر و جدالگرا، از بستر ملی و عدم وابسته گي کار بگیرد و نقش همه گروه ها و نهاد های مدنی را در بارهی سازش پذیری و مسامحه تاریخی تعیین کند در غیر با مفاهیم مرده ی تاریخی نمی شود به دغدغه های بزرگ و ملی پایان داد. دیده می شود که سیاسیون ما در نبود عقل تاریخی بحران های گذشته می خواهند این بار به کله و ذهن دیگران به بن بست تاریخی و بحران موجود پایان بدهند.از آنجاییکه بخشندگی میان گروه های درگیر در فضاي بحران از صلاحیت کشور های بیرونی نیست، این نکته را باید آشکار کرد که برای سرنوشت سیاسی ما یک فرد نمی تواند تصمیم بگیرد؛ زیرا مفهوم مسامحه و ایجاد بستر مذاکره با گروه های درگیر امر و مسوولیت ملی است. بنابرین، نیاز به همه پرسی و موضع ملی دارد، جایگاه و بستری که در صورت داشتن حکومت مستقل می تواند به دست بیاید نه از حکومت وابسته گراي کنونی که همه چیزش را دیگران تعیین می کنند.نکته ی دیگر اینکه اگر گروه های متضاد مورد بخشایش نهاد های بیرونی قرار بگیرند و مردم افغانستان در غیاب آن قرار داشته باشند، یک بار دیگر هویت تاریخ ما سقوط می کند؛ زیرا وابستگی و دیکته پذیری مفاهیم هستند که امروزه در نبض تاریخ جهان دیگر قرار ندارند، تجربه نشان می دهد كه حکومت فعلی با این مفاهیم مرده می خواهد مساله ی ملی و بزرگ خود را حل کند. راهیکه تنها از خود حکومت قربانی گرفته و پایان آن را اعلام می کند.